دلیل دوازده از ۴۴

خامنه ای الدنگ امشب اصلا حوصله ات رو ندارم.

 امشب از خودم بایستی دوباره خود مهربان و صمیمی ام رو بکشم بیرون،  خسته شدم از این برگی که بازی میکنم در جنگ با این بدیهای پیرامون. از دروغ و دونگهای پیرامون خسته شدم،‌ دلم میخواهد حتی در این میدان جنگ امشب یک شستشوی روانی بدهم خودم را و اندکی با اندیشه پاک ایرانی خوبم تنها و بی پرده بزیم

از اینی که بایستی اینجوری بنویسم و حتی رسم درست نوشتن رو هم رعایت نکنم خسته شدم

پس امشب تو و دشمنیهات و حماقت هات و همه چیز الدنگت  رو چند ساعتی روی سکوی توقف اندیشه ام  میگذارم  و در یک کنج و کناری تنها در زمان می ایستم و دمی آنی میشوم که اگر آز و طمع دیگران نبود و در ایران عزیزم با مردم سربلندم میبودم، میبایست باشم و باشیم،‌ ولی در این همه بلبشو که چونان همیشه که خودم بوده ام میتوانم بازهم  خودم باشم و لااقل با زبان خودم با صدای بلند بیندیشم و بنگارم

امشب شاهزاده آخرین سلسله پادشاهی  ایران معاصر را نیز میگذارم روی ترمینال توقف فرازگاه اندیشه و از کار اشتباهی که کرده است و با یک تلویزیونی مصاحبه داده است که  حالش  و جایگاهش در خصوص ترویج آزاد منشی در ایران معلوم نیست و بیشتر به اندیشه سرگرم نمودن مردم ایران و چاپیدن آنها به توسط اربابانشان هست و ناگفته نماند که بودجه نخستین این سازمان  با نه هزار پوند و با نام یک شرکتی شروع میشود و تا کنون سه بار نام شرکت را تعویض نموده است  و آخرین باری که چک کردم شصت و یک میلیون  سهام یک پوندی دارد را کنار میگذارم ( و البته باز هم ناگفته نماند که یک تلویزیون دیگر نیز با همین رویه اخیرا راه افتاده است و متاسفانه الدنگ هم کم نیست که بروند با این تلویزیونها همکاری کنند و این جدا از تلویزیونهایی هست که وضعیتشان و خود فروختگی یا وابستگی شان کاملا مشخص هست ) / و دلم باز میسوزد از باغی که میسوزد/  چون نه تنها شازده رفته اند و مصاحبه داده اند  بلکه از آن  بدتر مصاحبه زنده نیز نداده اند که لااقل شآن آزادگی این حرکت عظیم را رعایت کنند و اجازه تیغ را به دست صاحبان نامعلوم تلویزیون من و تو داده اند که هرجا خواستند حرفش را ببرند و …. آه از نهاد انسان آگاه بلند میشود که چه مشاورانی ایشان برای خود برگزیده اند و به چه بهایی این چنین خطاهای فاحشی از ایشان سر میزند

آره امشب میخواهم همه را بگذارم روی هولد ( توقف) ،‌ همه آنچه که در این انگلستان به سرم آمده از دوست و دشمن و خودی و ناخودی،‌ همه نامرادیها ،‌همه دور خوردنهایی که از ایرانی و انگلیسی و عرب به سرم آمد ، میخواهم همه را متوقف کنم و باز بشوم خودم،‌اندیشه ام و قلمم. با قلم خودم بنویسم،  با زبان  خودم بنویسم،‌ خسته شدم از بس برای تو مرتیکه خامنه ای لات منش بی سر و پا هی رجز خوانی کردم و  عربده کشیدم بر وزن مستفعلن ضربدر شش  که آن لاتهای دور و برت بدانند که سنگ سنگ اشکنشان  و یک آزاده ایرانی اینجا هست که خودش را به بارگاه خلافت ولایت وقیح نمیفروشد و این طرف آب همه فکل کراواتی و سوسول پوسول و مکش مرگ من  نیستند که پشت پهنه تلویزیون ننگ آور بی بی سی میبینند. جانیان وحشی فکل کراواتی که واقعا انسان از یادآوریشون حال تهوع بهش دست میده ،‌اخ که نمیخواهم اسم بیارم چون اهل حادثه و شخص نیستم ولی اگر آنچه در این انگلیس بر من گذشت  را بنویسم میفهمیم که ….. راز نگویی هنوز هم هست

خوب خامنه ای ،‌ کانالت رو امشب برای چند ساعت خاموش میکنم بدون آنکه خشمم رو به تو و تمام جنایات خودت و هم پیالگی هایت ببندم،  چون پیش از اتفاقی که قرار هست یازدهم بهمن ماه امسال بیفته و متعاقب آن هم چهاردهم و پانزدهم بهمن ماه امسال یک اتفاق بزرگتری بیفته،‌ باز قرار هست یک اتفاقی امشب بیفتد و آن  آتشی هست که به سفارت ننگین حکومت اسلامی خواهم انداخت در لندن،‌فیلمش را فردا خواهی دید. حال بگذریم پس من میروم در قالب یک داستان نویسی و درد دلی که شاید اگر طبیعی به آن می نگریستیم اکنون اینچنین سرمان نمی آمد

ولی تو رهبر الدنگ راه درازی داری که به دامان طبیعت برگردی و مهر و عشق را مبنای خودت و اندیشه ات  بسازی ای سفاک ضحاک صفت

داستان تلخ زندگی شیرین ما

(برداشتی آزاد از کتابی  که در دوران کودکی خواندم و نام نویسنده را یادم نیست)

کودک که بودم خیلی زود فهمیدم که بایستی دست روی پای خودم بگذارم و بلند بشوم و بدون اینکه بردار نیرو و اینرسی را در کلاسهای ریاضی و یا فیزیک خوانده باشم. فهمیدم که راستی بهترین گزینه طبیعت هست . پس پیش از هر چیز با خودم راست و رو راست شدم و این سرآغاز تیزهوشی من بود در جنگل پیرامونی از انسانها که آکنده از دروغهای ریز و درشت بود

 باز هم هنوز کودک بودم که کتابی خواندم و داستان برگی بود که به شاخه چسبیده بود  و همیشه سنگفرش  پیاده رو را میدید و گامهایی را که آدمها بر آن میگذارند  و همیشه دوست داشت حریم نرم تنش را به وهم اشتیاق سنگ فرش برساند و بارها و بارها تلاش کرد که خودش را از شاخه جدا کند ولی فصل با او یار نبود

سبزینگی بهار طی شد و گرمای تابستان طراوت بهار را خشک کرده بود که سوز ننه سرمای زمستان خودش را در لحاف پاییز بر سر طبیعت کشید و برگ قصه کتاب کودکی من با تلاش مضاعفی، نهایتا توانست خودش را از شاخه جدا کند و ترنم سبک وزنش را به لایه های هوا بسپارد و غلط زنان در اوج جاذبه بر بال سقوط به  پایین بیاید. آنچنان سرش مست و گرم از خیال لذت هم آغوشی سنگ فرشهای پیاده رو بود، که ناگهان انتهای جاذبه در پس عبور از هوا،  وزن برگ را به زمین بخشید و نیروی جاذبه دیگر توان شکافتن زمین را نداشت تا او را به درون خود بمانند سیاه چال فضایی بمکد

که در این مقطع،  برگ بر روی کاشی و اندکی بالاتر از زمین بود و هنوز ملحوظ از حس خوب فرودش نشده بود که نگاهش به فرازنای درخت افتاد و شاخه بی برگ خودش را دید.  صدای ناله شاخه در همهمه باد به گوش نیوش نرسید و ناگهان فهمید که هرگز دیگر به آن شاخه باز نخواهد گشت و اندکی ابهامِ‌ سکوتِ اندیشه در عمق نگاهش غرق شد و خیرگی خرد همه حجم مغزش را در پس تردید ربود

در ابهام مرموز اندیشه اش ، چشمانش به کاشانه جداشده اش از شاخه ، خشک و بی حس مانده بود که ناگهان ترنم شور قطره اشکی را در گوشه چشمانش بر پوستش چشید و هنوز از گیجی و ابهام سقوط جذابش چندی نگذشته بود که ناگهان چشمانش به پای فیلی افتاد که کف یک کفش ملی بود و میرفت که در زیر پای آن فیل کف کفش استخوانهایش خرد و خاکشیر شود.  تکه ای سقز به خرطوم فیل چسبیده بود و حایل پای فیل کف کفش و بدن برگ شد ولی سقز چونان دامنی چسبیده به تن ،‌ بر همه برون و اندرون برگ روان شد و برگ به کفش با سقز چسبیده بود و همه با هم داشتند قدم میزدند. مغازه ها را می دید،‌ از جلو عرق فروشی که رد شدند بوی تند عرق سگی با کالباس و خیار شور مخمورش کرد و دود سیگار را از ته مانده سیگاری کنار کفش از ارتفاع پایین تری در ریه هاش سرفه نمود، همه با هم  طول جوی آب پیاده رو تا خیابان را پریدند ولی با هر گام یکی از استخوانهای برگ در هم  میشکست و دامن سقز سخت تر بر وجودش پهن میشد

 ناگهان کفش و فیل کفِ کفش و سقز و صاحب کفش همه ایستادند،‌آنروزها تلفن عمومی بود و یک دو ریالی و یک صف باجه تلفن. ولی صاحب کفش در صف تلفن نبود بلکه کنار باجه تلفن زرد رنگ و شیشه  شکسته در انتظار دیدار یار مانده بود و نه در صف گفتار

چندی گذشت و دو کفش قرمز با ناخنهای لاک خورده تقریبا همرنگ کفش از دور پیداشدنشان را به نزدیکی دیدار رساندند و صاحب کفش قرمز نیز برای ابراز مهربانی و لوندی بیشتر فشاری بر لنگه کفشی داد که من و فیل کف کفش و سقزهمه همراه سفر آن لنگه کفش بودیم و با آن فشار عاشقانه و مهربانانه صاحب ناخن کفش قرمز بود که من صدای شکستن آخرین استخوانم را با پای فیل کف کفش شنیدم و دیگر فقط لاشه ای از من مانده بود

پس از درنگی کوتاه ناگهان دیدم که لاشه ام در میان زمین و هواست و صاحب کفش قرمز با ناز و ادا میگوید که آشغال به کف کفشت چسبیده هست و صاحب کفش کف پایش را به سمت صورتش گرفته بود و این نخستین و آخرین باری بود که من صورت عینکی و سبیلوی یک چپی سپید پوش به ظاهر روشنفکر را دیدم  که گویا آنروزها مد بوده است چپی شدن برای ویران کردن کشور آریایی و در آنسو دختری که هنوز مجاهد نشده بود که بعدا تواب بشود و نهایتا فاطی کماندو

فصل هنوز فصل لاک قرمز ناخن بود و  مینی ژوپ و رکابی و عینک در مو و ادای روشنفکرمآبی

و هنوز از تلاقی نگاه من و صاحب کفش سبیلو دمی نگذشته بود که استقامت فیل بودنِ ماندگاری را در فیل کف کفش  به  خود کفش فهمیدم

و دلم غربت رهایی از شاخه ام را دلتنگانه بویید و در این میان بود که من و سقز به فیل کف کفش بدرود گفتیم و  از کف کفش جدا شده بودیم هنگامی که بخش عظیمی از سقز به درون من نفوذ کرده بود و من دو تیکه شدن خودم را پیش از آنکه چند تیکه بشوم را با پوششی از سقز پانسمان میکردم تا صاحب کفش  با کشیدن پایش بر آسفالت روغنی خیابان و لبه جدول بتواند از من برگ پاییزی آغشته به سقز خلاص بشود

و من دیگر له شده بودم،‌خرد خمیر و تکه تکه

و من تکه های پاره پاره خودم را در آغشتگی به سقز میدیدم که  هیچ راه فراری از آن همنشینی ناخواسته نبود و اندیشه برگ بود که با حضور سقز در ترنم باد میرقصیدند

آنگاه بود که تکه های خودم را میدیدم که به این سو آن سو دوانند و آنقدر در اضطراب این آش و لاش شدن ماندم که به رویای یک پاره بودن در نخستین ایستگاه خوابم رسیدم

به آخرین ایستگاه خوابم  در شیپور صدای خش خش صبحگاهی جاروی رفتگر رسیدم هنگامی که  تشعشع نخستین قطره های  تابش خورشید بر زمین رسیده بود

و من پیش از آنکه شاخه جاروی رفتگر در حلقم فرو برود و آخرین فهم بودنم را پیش از خفه شدنم بفهمم،  بلند فریاد زدم که

آهای این پایین هیچ خبری نیست

و آنگاه بود که متوجه شدم فریاد گمشده شاخه در باد پس از جدایی من از شاخه همین بود که آهای آن پایین هیچ خبری نیست و من دیگر خفه شدم پیش از آنکه در سوختنم باز زنده شوم

و این تکراری هست که هر روز از نجوای  فریاد برگ کتاب در مغز خودم مرور میکنم که آهای این پایین هیچ خبری نیست

و آنچه من را برداشت تا ترکیبی از آنچه را که خوانده بودم با خلاقیت ذهنم در اینجا برایتان بنویسم دیدن این عکس و درختی بود که در تظاهرات چند روز پیش در روبروی سفارت ننگین حکومت اسلامی تلاش داشتم  که درفش کاویانی را بدون هیچ بندی و با خود درفش به آن وصل کنم که ممکن نشد و این عکس از چهل سال پیش است

 آنها که اکنون درون سفارت هستند ،‌آن روزها مشتشان را گره میکردند و میخواستند بروند درون سفارت و به آنها که آنزمان درون سفارت بودند فریاد میزدند با مشتان گره کرده

و آنها که آن روزها درون سفارت بودند،‌این روزها دیگرانی در بیرون سفارت داد میزنند که میخواهند به درون سفارت بروند

و من به فکر این درخت در عکس افتادم که چه با اقتدار در طی چهل سال به مسخرگی جنگ من و تو،  میخندد و آنکس که سودهایش را برد دولت فخیمه انگلیس است که از خون دل من و تو ها،  رتبه ششم را در فروش جنگ افزار و تجهیزات نظامی در جهان دارد و برای یافتن بازار فروش بایستی که ……… آه ، صدای شاخه بی برگ را از درون هر نسیم و باد و طوفانی میشنوم که این پایین هیچ خبری نیست

و درخت جلو سفارت چه کماکان به ما میخندد که چه شد انسان با لایه سوم مغزش و کورتکس اینچنین از مدار طبیعی خود بودنش دور شد

باز دلم نمیخواهد که زبان به ناسزا بگشایم،‌میگذارم که امشب هر دو پهنه نبرد را رها کنیم ، برویم و استراحت کنیم و فردا دوباره در میدان رو در روی یکدیگر بایستیم،‌هر چند من امشب به تو شبیخون خواهم زد و سفارت ننگین اسلامیت در لندن را به آتش خواهم کشید تا باز درخت روبروی سفارت پس از چهل سال کماکان به بازی موش و گربه ما و به ریش ما بخندد

نمیتوانم بابت همه خونریزیهایت اینچنین تو را دست خالی به خرگاه و خیمه گاه خودت بفرستم خامنه ای الدنگ و بهترین پیشکش من در این سکوت پیش از جنگ تک به تک ما ،  این بخش از شاهنامه فردوسی هست

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد

سپه را بدشمن نشاید سپرد

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک

سرشکی که درمان نداند پزشک

کسی کز نژاد بزرگان بود

به بیشی بماند سترگ آن بود

چو بی‌کام دل بنده باید بدن

بکام کسی داستانها زدن

سپهبد چو خواند ورا دوستدار

نباشد خرد با دلش سازگار

گرش زآرزو بازدارد سپهر

همان آفرینش نخواند بمهر

ورا هیچ خوبی نخواهد به دل

شود آرزوهای او دلگسل

و دیگر کش از بن نباشد خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

چو این داستان سربسر بشنوی

ببینی سر مایهٔ بدخوی

چو خورشید بنمود بالای خویش

نشست از بر تند بالای خویش

بزیر اندر آورد برج بره

چنین تا زمین زرد شد یکسره

تبیره برآمد ز درگاه طوس

همان نالهٔ بوق و آوای کوس

ز کشور برآمد سراسر خروش

زمین پرخروش و هوا پر ز جوش

از آواز اسپان و گرد سپاه

بشد قیرگون روی خورشید و ماه

ز چاک سلیح و ز آوای پیل

تو گفتی بیاگند گیتی به نیل

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش

ز تابیدن کاویانی درفش

بگردش سواران گودرزیان

میان اندرون اختر کاویان

سپهدار با افسر و گرز و نای

بیامد ز بالای پرده‌سرای

بشد طوس با کاویانی درفش

بپای اندرون کرده زرینه کفش

یکی پیل پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

بزرگان که با طوق و افسر بدند

جهانجوی وز تخم نوذر بدند

برفتند یکسر چو کوهی سیاه

گرازان و تازان بنزدیک شاه

بفرمود تا نامداران گرد

ز لشکر سپهبد سوی شاه برد

چو لشکر همه نزد شاه آمدند

دمان با درفش و کلاه آمدند

بدیشان چنین گفت بیدار شاه

که طوس سپهبد به پیش سپاه

بپایست با اختر کاویان

بفرمان او بست باید میان

بدو داد مهری به پیش سپاه

که سالار اویست و جوینده راه

بفرمان او بود باید همه

کجا بندها زو گشاید همه

بدو گفت مگذر ز پیمان من

نگه‌دار آیین و فرمان من

نیازرد باید کسی را براه

چنینست آیین تخت و کلاه

کشاورز گر مردم پیشه‌ور

کسی کو بلشکر نبندد کمر

نباید که بر وی وزد باد سرد

مکوش ایچ جز با کسی همنبرد

نباید نمودن به آبی رنج رنج

که بر کس نماند سرای سپنج

گذر زی کلات ایچ گونه مکن

گر آن ره روی خام گردد سخن

خلبان آرشید مطیع قوانین – در زندان بزرگ بریتانیا – لندن

چهارشنبه سیزدهم آبانما ۲۵۷۶

 

 عکسها مربوط به اشغال سفارت ایران – لندن  در دهم اردیبهشت ماه سال ۵۹ میباشد

ترکیب منحوس کنفدراسیون و انقلابی و آخوند در خیانت به ایران

کسانی که با بورسیه های مستقیم دولت شاهنشاهی ایران آمدند ونه تنها نمک را پاس نداشتند بلکه نمدان را هم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *